گاهی آنقدر به زمین میچسبی که دلت یادش می رود کجایی ست...
درد ها آن وقت درد می شود که در هوای کوی معشوقی باشد که آغازوپایان عشق است...
اگر چه واژه به واژه ،صدات می کردم
ببخش حال دلم را،که اندکی سردم
ببخش این دل دیوانه ی پراز گله را
ببخش حال وهوای سکوت وحوصله را
ببخش فاصله هارا که در دلم خواندم
سکوت ومساله هارا که در دلم خواندم
ببخش این همه شعرم که از تو خالی بود
ولی تمام وجودم درآن حوالی بود
به یاد آن همه شب ها که باخدابودم
به یادِعشق ِخدایی،که باشما بودم
به یاد خاطره هایی که رفت ومن اما
نشسته ام به کناری وبی شما حالا
خودت بگوکه چگونه کنارتان باشم
همیشه پر زشما وهوایتان باشم
خودت بگو که مراباتمام حسرت وغم
چگونه می بری ام ازتباهیِ مبهم
ببر مرا وببر از حوالی وحشت
ازاین خیال پر ازخالیِ پراز دهشت
ببروَعاشقانه برایم وَعشق زمزمه کن
فداکن این دلِ مارا،وخالی از همه کن
ببراجازه بده باتو باشداز آغاز
شروعِ شعرِتو باشد ،شروع یک پرواز
من از هیاهوی این شهرغم، وَاین دنیا
چقدر واهمه دارم ،وبا شما اما
اگرچه بی سروپایم ولی شما بانو
پرازهوای قشنگی،پرازخدا،بانو
سوز نگار:
حیف است که واژه،جزبرایت باشد
بگذار دلم فقط ،فدایت باشد
غفلت زده ام که بی تو ،پرآوازم
بگذار که سوزِ من،صدایت باشد
حیان عزیز تازه قلم زده...دیدنش بروید...علی علی
مستعان عزیز مادرانه ای سروده اند